مرد تردست وسط میدان می ایستد،سه پرتقال بیرون می آورد و بالا و پایین می اندازد
مردم جمع می شوند و از چابکی حرکاتش به شگفت می آیند
.کسی که کنار سرگردان ایستاده می گوید
:زندگی کم و بیش همین است.همیشه در هر دستمان پرتقالی داریم و پرتقالی هم در هوا
داریم.اما پرتقالی که در هواست خیلی فرق می کند.با توانایی و تجربه بالا انداخته شده،
اما راه خودش را می رود.ما هم مثل این تردست،رویایی را به میان جهان می اندازیم،
اما همیشه در اختیار ما نیست.گاهی باید بدانی که چطور خودت را در دستان خدا رها
کنی و از اوبخواهی که در زمان مناسب رویایت راه خودش را برود و،تحقق یافته،
دوباره به دستان تو برگردد
.نقش بر آب مکن نقشه احساس مرا
مشکن قدر دل و قطره الماس مرا
تو که در ذهن من از آینه آیینه تری
سنگ تردید مزن شیشه احساس مرا
همتی تا که بتابد به دلم نور امید
یادگاریست نگهدار گل یاس مرا
آتشی در دلم از شوق شما مشتعل است
داغ ابهام مزن شعله وسواس مرا
شرح آوارگیم صحبت امروزی نیست
خانه بر دوشم و حسرت زده بشناس مرا
در قماری که در آن برد کلان با من بود
دل بدآورد بسوزاند حریف آس مرا
دل رها میشود از ششدر این بازی دهر
دست نراد فلک ریزد اگر تاس مرا
(محمٌدرضا)
دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم