تو می روی و پس از تو غبار خواهد ماند
نگاه آینه در انتظار خواهد ماند
تو می روی و پس از تو نگاهمان خسته است
وچشم پنجره روبرویمان بسته است
ندای عشق هزاران هزار می ماند
تو می روی و دلت یادگار می ماند
بدون تو دل درد آشنا نمی بینم
دراین میانه دلی هم صدا نمی بینم
غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد
زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد
سکوت سرد صدایم همیشه پر درد است
واین سکوت پر از غم چقدر نامرد است
کسی به گوش خود اینجا صدا نمی شنود
صدای گریه همسایه را نمی شنود
نگاه پنجره ها را به نور سد کردند
تمام حرمت آیینه را لگد کردند
به وقت صحبتشان همنشین کین بودند
تمام حنجره ها آه این چنین بودند
به پشت حادثه تشویش را نی دیدند
درون آینه هم خویش را نمی دیدند
ملول و خسته ام اینجا شکسته شد پایم
و نیستی که ببینی چقدر تنهایم
تو ای زلاله پاکی تو ای اهورایی
تو رفته ای به دلم گفته ام نمی آیی
اگرچه پنجره ها را به نور سد کردند
اگر چه حرمت آیینه را لگد کردند
اگر چه مثل همیشه به شانه غم بردم
اگرچه از همه جز خویشتن نظر خوردم
قسم به گلهای نو شکفته باد
به لاله لالهُ سرخ همیشه خفته باد
قسم به بغض نهان در سکوت یک سینه
به لحظه لحظه قرآن و اشک و آیینه
کسی که حسرت یک خنده بود من بودم
کسیکه سهمی ازینجا نبرد من بودم
هنوز در پس درهای بسته می گریم
به حال آینه های شکسته می گریم
غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد
زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد
تو می روی و پس از تو غروب می آید
صدای غربت و غم خوب خوب می آید
تمام بود و نبودم خدا نگهدارت
چه صادقانه سرودم خدا نگهدارت
چقدر ساده گذشتی برو خداحافظ
ز پیچ جاده گذشتی برو خداحافظ
(محمَد رضا)

دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم