می آمد و در عمق چشمانش
حسی غریب و گنگ جاری بود
چشمان او آمیزه ای از عشق
با طعم گلهای بهاری بود
وقتی نگاهم کرد فهمیدم
با من ضمیری مشترک دارد
او عاشق دلهای زخمی بود
فهمید این چینی ترک دارد
با او دلم با غم صمیمی بود
من با صداقت مهربان بودم
او چون کبوتر می شد و آنوقت
من تکه تکه پاسبان بودم
امشب به یاد چشمهای او
مشتی دو بیتی در بغل دارم
بی او در این دل این دل زخمی
یک آسمان داغ غزل دارم
هرچند دل آکنده از شوق است
بی او ولی با من صمیمی نیست
از من نخواهید آسمان باشم
این مرد آن مرد قدیمی نیست./.
(محمٌدرضا ۱۸/۹/۸۲)

دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم