
شهرک من روبروی کوه بود
سروهایش آبروی کوه بود
خانه ی ما روز و شب در راه بود
شب چراغش روشنای ماه بود
آفتاب از ما ورامان می گذشت
خسته بود اما خرامان می گذشت
آیینه مان روی صفوف آب بود
آه اسم کوچمان مهتاب بود
قالی لبخند رو در روی تو
نقشها می زد سر گیسوی تو
به مربٌای نگاهت صبح زود
لای نان دل عجب خوش طعم بود
روی سر یک کیسه پر نان داشتی
تو به نرگسها چه ایمان داشتی
کودکانه ما کبوتر می شدیم
ما گمان بودیم و باور می شدیم
ناگهان بادی وزید از سوی دشت
چشم تنگ لاشخورها گرد گشت
دست سرد او تورا با خویش برد
شاپرک گریید و مینا غصه خورد
حیف کشمش نیست کوله بار من
دستهایم می کنند آزار من
یادشان رفته است دل را بافتن
پشت کوهی می توان انداختن
من ولی تا انتهایم آمدم
با صدای اشکهایم آمدم
دل به عصر پنجشنبه بسته ام
من عموزنجیر بافی خسته ام./.
(محمدٌرضا ۲۸/۶/۸۲)
دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم