تبليغاتX
مدتهاست می خواهم بامژگانم باغ چشمان تورادیوارشوم اماحقیقت چیز دیگریست.<به چشمه ی خورشیدخوش آمدی
عارفانه ها و عاشقانه ها
 

ای عشق تو امیدی برای زنده ماندن،ای وجود تو اکسیر حیات جاودانه،              

  ای سبکبال و ای تکسوار گوش فراخوان،تورا می خوانم:

صدایم در جادٌه های تنهایی می پیچد و در کوه غم انعکاس پیدا می کند،آیا می شنوی تورا می خوانم؟

ای تنها بهانه برای ماندن،مرا دریاب و به ناله هایم گوش فراده،همچون چکاوکی شکسته بال که در زیر ترنمهای باران عشق را آموخت و به لالایی باران شباهنگام گوش فرا داد.می شنوی که از چه و برای چه می نالم؟فریاد بر سر آورده و می گویم بمان،امٌاتو تبسمی بر لب آورده و می گویی پایان راه است.

اگر به ناله هایم،به ناله هایی که سکوت را در جاده های تنهایی در هم شکاند و در کوه غم انعکاس پیدا کرد و آن را به خرده سنگ مبدل ساخت گوش فرا می دادی،حال دست در دست یکدیگر و با یکدیگر به پایان راه می رسیدیم و رو به آبی آسمان کرده و می گفتیم:

                                          دیگر نبار،پایان راه است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمَد رضا  | 

 

دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم