
خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زدکه به زن گریانی رسید.پرسید: چرا می گریی؟
ـ چون به زندگیم می اندیشم،به جوانی ام،به زیبایی که در آیینه می دیدم،وبه مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حاظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید:در آنجا چه می بینید:
خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید،بسیار سخاوتمند بود.می دانست در زمستان ، همواره می توانم بهار را به یاد آورم.... و لبخند بزنم./.![]()
( زندگیم را به هدر دادم ).بدترین جمله ای که ممکن است بشنوید.
(پائولو کوئلیو)
امیرجان:
آنزمان که خورشید به خواب رفته وستاره ها شهاب می شوند و ماه در پهنه ی آسمان سیاه یکه تازی می کند و به دلهای به خون نشسته فخر می فروشد،
مثل همیشه نگاهم را از مهتاب باز می ستانم،پلکها را بر هم می فشرم تا تورا ببینم و می بینم.
امیرجان:تورا به صاحب اسمت قسمت می دهم
قسمت میدهم: به نگاه پر مهرت که هستیم را در آتش سکوت معصومانه اش می گدازاند.
قسمت می دهم: به خونابه های چشمانت که آتشم می زند.به نحال خشکی که بر کویر سینه ات کاشتی و با اشکهایت آبیارش بودی تا جان باختی.
قسمت می دهم: به یک لحظه فاصله میان تو واو که عمری است در پیمودنش وامانده ای.به آن کلماتی که زیر لب زمزمه می کنی:
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار
که کنم زنده به روی تو....
تمام وجودم را تقدیم وجود غیرتمندت می کنم، پذیرا باش تا شاید مرحمی باشد بر آن زخمی که یک مسافر،نه! یک غریبه بر دیوار دلت به یادگار گذاشت.
غریبه،گوش فراخان:
آنگاه که روح تو در باد سرگردان می شود، تنها و بی یاور به دیگران آزار میرسانی و نیز به خویشتن و از برای این آزار تورا باید که در راستکاران را بکوبی و تا ابد پاسخی نشنوی./.
چون:
(هرکی زد و رفت و شکست،یه روز یه جا کم میاره)

می آیی و قامت زمین گل می دهد از قامتی که تو می بندی.شمشیر می کشی و جهان را دو نیمه می کنی.نیمی، نماز به قبله ی ابراهیم-نیمی،نیاز به آستانه ی نمرود.پلک می زنی و زمین مهربانی را تقسیم می کند.ای خوب،ای بهار مظلومان،پاییزها در گستره ی تاریخ،خون بهاران را در کاسه ی سر محرومان می نوشیدند"
در چارسوی زمین خطی جز فاصله پیدا نیست.یک سو،ارابه های طلایی و یک سو،سفره های خالی و دستهای کرخت که از کرامت نان تنها بویی به ارث برده اند.
بازگرد ای مهربان تنهایی ام مقدور نیست
دست بی رحم اجل از شانه ی من دور نیست
در کنار من هزاران خسته و افسرده است
یک نفر با خاطری شادو دلی مسرور نیست
قلبم از نامردمیها از سیاهیها گرفت
در کلام هیچکس دیگر نشان از نور نیست
خوب می دانی که من از لاله ها تنها ترم
باز گرد ای مهربان تنهاییم مقدور نیست
بازگرد ای مهربان![]()

شادم که جای گریه دارم!
چه بسا که همه کس را غریبه می پنداری.جای گریه یافتن،در آغوش یار محرم،نعمتی است که همه کس را نصیب نیست.
ای همنفس!با من بمان،امشب هوای گریه دارم
این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم
دارم غمی پنهان گداز و مردم چشمم گواه است
در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم
دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی
امٌا نگاهی دردمندو آشنای گریه دارم
زین کلبه ی غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم
در کنج این غربتکده ماتمسرای گریه دارم
گل من گریه مکن که برای با تو بودن بهانه ای برای با من بودن دارم:
گفتم:بهانه ای نیست تا پرزنم به سویت
گفتا:تو بال بگشا راه بهانه با من!
گفتم:دلم چو مرغی است کز آشیانه دور است
دستی به زلف خودزد،گفت آشیانه با من!
گفتم:زمهربانان روزی گریزم آخر
گفتا:که مهربان باد،اشک شبانه با من!
گل من گریه مکن!
که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست.قطره اشک تو داند که:غم من دریاست.گل من گریه مکن!سخن از اشک مخواه،که سکوتت گویاست.از نگه کردنت احوال تورا می دانم،دل غربت زدا ات بینوایی تنهاست،من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست.
گل من گریه مکن،اشک تو ساعقه است،تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی،بیش ازین گریه مکن که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی،من چو مرغ قفسم،تو در این کنج (قفس)بال و پرم می سوزی.
گل من گریه مکن!
دل به امید ببند.نا امیدی کفراست.چشم ما بر فرداست.زتبسم مگریز.درٌ دندان تو در غنچه ی لبها زیباست.
گل من گریه مکن!
سلام:
خواستم به این شکل از همه ی دوستانی که لطف کردن و تنهام نزاشتن تشکر کنم.داوود،مهتاب،بهروز،سپیده،محمود،یک نفر ،الهه،غلامرضا،ندا،شاهین،مریم، ازتون ممنونم.
(مهتاب جان:به گفته ی یکی از دوستام،یک پنجره برای من کافیست)

عشق شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند،
می کوبدتان تا برهنه تان کند،سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان می کند تا سپیدشوید،ورزتان می دهد تا نرم شوید.
آنگاه شمارا به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند،نانی مقدی شوید.
پس:
ای عشق که دستان خداییت بر خواهشهای من لگام زده،
وگرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند.
بگذار گرسنه گرسنه بمانم،
بگذار بمیرم و هلاک شوم،
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آنرا پر نکرده ای،
یا از ظرفی بخورم که تو آنرا متبرک نساخته ای.
عشق میزبانی مهربان است.(جبران خلیل جبران)
دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم