
کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق
بال احساس مرا باز کنید.
آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می نهد،باز خود زنجیر آزادی بزرگ تری می گردد.(جبران خلیل جبران)

تیک تاک منظم ساعت دیواری مرا به یاد ضربان مکرر کفشهایم می اندازد که در امتداد غربت"موسیقی حزن انگیز دوری را بر تار شکسته دل می نوازد.دیرگاهی است که ردپای امید را بر شیار شن های غربت گم کرده ام.گام به گام پیش می رفتم ولی ثانیه ای غفلت"تصویر مبهم و بیرنگش را از جلوی دیدگانم محو کرد.
سالها بود که تعقیبش می کردم.سایه به سایه اش تا مرز وصال پیش رفتم.ولی نمی دانم چه شد که ناپدید گشت.بی صدا پشت خرابه دیوار دل اشک می ریختم و هیچکس به من نپرداخت"کسی نپرسید چرا تنهایم.به چه می اندیشم!همه ارام از کنارم عبور کردند مثل همیشه بدون نیم نگاهی به این طرفها....
اینجا دگر جای ماندن نیست.باید رفت رو به سمت سبز عدالت.پنجره ساکت دشت خیال را گشود و بهار را صداکرد با تمام قدرت و امید را فریاد کرد و بعد از غروبی دیگر به انتظار تماشای فردایی روشن نشست.
فردایی که با زلال ثانیه ها جاری خواهدشد وهمراه با سپیده ای که با تکرار ثانیه ها از یاد نخواهد رفت......
دیروز من!ای گذشته مرده!آیا با فردای دوردست بازخواهی گشت تا تورا واخواست کنم؟(جبران خلیل جبران)
ماه فرار می کند شهر اسیر می شود
ساعت رفتن تو چاره ناپذیر می شود
باز بهانه می شوی اوج ترانه می شوی
چشم من از صدای تو بهانه گیر می شود
پایه برهنه می دوم تا دم خانه ام ولی
تا سر کوچه رفته ای وای چه دیر می شود
باز عبور می کنی باز هم آه می کشم
فکر تو در سفره ی من نانو پنیر می شود
(درود بر شما ای لبها یی که درود را ادا کردید در حالیکه طعم تلخ بدرود را
می چشیدید! (جبران خلیل جبران)
به صفحه سپید خاطره ها و به آرامش آن لحظات بر می گردم.خودم را می بینم که درپشت صفحه شیشه ای زمان شمارعمرم نشسته ام وبه امروز می نگرم.عقربه های ساعت را در راستای احساسم و به موازات صداقت آرزوهایم حرکت می دهم.ثانیه شمار زندگی با سرعت از روی چهره ام می گذرد تا با صدای تیک تاک خود،خاطرآزرده ام از عبور ثانیه ها را به آرمانها پیوند دهد./.
در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا بمانید![]()
هوالعزیز
ذرٌه را تا نبود همٌت عالی حافظ طالب چشمه خورشید درخشان نتوان
سلام
دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم