تبليغاتX
مدتهاست می خواهم بامژگانم باغ چشمان تورادیوارشوم اماحقیقت چیز دیگریست.<به چشمه ی خورشیدخوش آمدی
عارفانه ها و عاشقانه ها

تو می روی و پس از تو غبار خواهد ماند

نگاه آینه در انتظار خواهد ماند

تو می روی و پس از تو نگاهمان خسته است

وچشم پنجره روبرویمان بسته است

ندای عشق هزاران هزار می ماند

تو می روی و دلت یادگار می ماند

بدون تو دل درد آشنا نمی بینم

دراین میانه دلی هم صدا نمی بینم

غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد

زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد

سکوت سرد صدایم همیشه پر درد است

واین سکوت پر از غم چقدر نامرد است

کسی به گوش خود اینجا صدا نمی شنود

صدای گریه همسایه را نمی شنود

نگاه پنجره ها را به نور سد کردند

تمام حرمت آیینه را لگد کردند

به وقت صحبتشان همنشین کین بودند

تمام حنجره ها آه این چنین بودند

به پشت حادثه تشویش را نی دیدند

درون آینه هم خویش را نمی دیدند

ملول و خسته ام اینجا شکسته شد پایم

و نیستی که ببینی چقدر تنهایم

تو ای زلاله پاکی تو ای اهورایی

تو رفته ای به دلم گفته ام نمی آیی

اگرچه پنجره ها را به نور سد کردند

اگر چه حرمت آیینه را لگد کردند

اگر چه مثل همیشه به شانه غم بردم

اگرچه از همه جز خویشتن نظر خوردم

قسم به گلهای نو شکفته باد

به لاله لالهُ سرخ همیشه خفته باد

قسم به بغض نهان در سکوت یک سینه

به لحظه لحظه قرآن و اشک و آیینه

کسی که حسرت یک خنده بود من بودم

کسیکه سهمی ازینجا نبرد من بودم

هنوز در پس درهای بسته می گریم

به حال آینه های شکسته می گریم

غروب می شد و بر زخم من نمک می خورد

زمین خشک دل از تشنگی ترک می خورد

تو می روی و پس از تو غروب می آید

صدای غربت و غم خوب خوب می آید

تمام بود و نبودم خدا نگهدارت

چه صادقانه سرودم خدا نگهدارت

چقدر ساده گذشتی برو خداحافظ

ز پیچ جاده گذشتی برو خداحافظ

(محمَد رضا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمَد رضا  | 

 

مرد تردست وسط میدان می ایستد،سه پرتقال بیرون می آورد و بالا و پایین می اندازد

مردم جمع می شوند و از چابکی حرکاتش به شگفت می آیند.

کسی که کنار سرگردان ایستاده می گوید:

زندگی کم و بیش همین است.همیشه در هر دستمان پرتقالی داریم و پرتقالی هم در هوا

داریم.اما پرتقالی که در هواست خیلی فرق می کند.با توانایی و تجربه بالا انداخته شده،

اما راه خودش را می رود.ما هم مثل این تردست،رویایی را به میان جهان می اندازیم،

اما همیشه در اختیار ما نیست.گاهی باید بدانی که چطور خودت را در دستان خدا رها

کنی و از اوبخواهی که در زمان مناسب رویایت راه خودش را برود و،تحقق یافته،

دوباره به دستان تو برگردد.

نقش بر آب مکن نقشه احساس مرا

مشکن قدر دل و قطره الماس مرا

تو که در ذهن من از آینه آیینه تری

سنگ تردید مزن شیشه احساس مرا

همتی تا که بتابد به دلم نور امید

یادگاریست نگهدار گل یاس مرا

آتشی در دلم از شوق شما مشتعل است

داغ ابهام مزن شعله وسواس مرا

شرح آوارگیم صحبت امروزی نیست

خانه بر دوشم و حسرت زده بشناس مرا

در قماری که در آن برد کلان با من بود

دل بدآورد بسوزاند حریف آس مرا

دل رها میشود از ششدر این بازی دهر

دست نراد فلک ریزد اگر تاس مرا                      

(محمٌدرضا)

                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمَد رضا  | 

یکی از نمادهای مقدس مسیحیت،تصویر پلیکان است.

دلیلش ساده است:

  پلیکان هرگاه هیچ غذایی برای خوردن نیابد،منقار

خودرادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را سیر کند.

استاد می گوید:

  ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ،درک کنیم.

  بارها نمی فهمیم خداوند برای سیر نگاه داشتن روح ما چه می کند.

داستانی درباره ی پلیکانی وجود دارد که در یک زمستان سخت،گوشت خودش را در اختیار فرزندان اش گذاشت و خود را قربانی کرد.وقتی سرانجام از ضعف در گذشت،یکی از جوجه ها به دیگری گفت:

((بالاخره راحت شدیم!دیگر داشتم از خوردن غذای تکراری خسته

می شدم!))

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمَد رضا  | 

 

دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند" اما هیچکس گمان نمی کرد که شاید گلی کاشته باشم